اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

اميرعلي

اندر حکایت ضعیف شدن چشمها

امیرعلی : مامانی عینک زدی کارتون ببینی؟ مامان آزی : بله مامان جان امیرعلی : منم می خوام کارتون ببینم ، ولی چشمام می بینه ، قطع نشده ... مامان آزی : چشمات چی نشده ؟ امیرعلی (ضمن نگاه دقیق به چشمای مامان آزی وتلاش برای یافتن توصیفی مناسب) : کوچولو نشده ... و پایان دیالوگ با توضیحات مامانی در خصوص ضعیف شدن چشم ها و لزوم عینک زدن ...
29 آذر 1392

اَی ولا

 امیرعلی عبارت والا (= وگرنه)  را از مامان آزی یاد گرفته و کاملاً به موقع و  به جا و بسیاااااااارفراوان  به کار می بره منتها می گه :   اَی ولا هرقدر هم براش صحیحش را شمرده میگیم بازم میگه :  ای ولا مثلاً پنجشنبه هفته پیش  پدر و پسر قصد رفتن به آرایشگاه داشتن که در لحظه آخر امیرعلی خان  امر فرمودن مامان هم باید باهام بیاد ... در حالی که عموی آرایشگر مشغول کوتاه کردن موی پسر هستن ... مامان آزی : امیرعلی عمو میگن دفعه بعد  مامانت نباید بیاد ، اینجا آرایشگاه مردونه اس امیرعلی : مامانم همیشه باید باهام بیاد ، ای ولا  یوها عموی آرایشگرا میکشه ! مامان آزی : عموی آ...
29 آذر 1392

لالا

امیرعلی شدیداً به بالش (لالا) انگری بردز وابسته شده بود و همه جا اونو دنبال خودش می برد. با وجودی که خودش پارچه جدید بن10  راانتخاب کرده بود ولی اصلا اجازه استفاده  از اونا نمی داد. این اواخر هم  لالا شده بود اسب جومونگ ،  سوارش میشد و با تسو مبارزه می کرد ! این وابستگی شدید اصلا خوشایند نبود. منتظر فرصت مناسبی بودم  که زمان کافی برای ترک این عادتش داشته باشم . تعطیلات دهه اول محرم این فرصتو فراهم کرد. شب بعد از خوابیدنش لالای انگری بردز رو با بن10 عوض کردم . پسرخان صبح بیدار شده گریان وناراحت... امیرعلی : لالا کو؟ مامان آزی : (ضمن اشاره کردن به لالای بن10) ایناهاش! امیرعلی: نه، لالای انگ...
22 آذر 1392

جشن تولد سه سالگی

بخاطر مصادف شدن روز تولد امیرعلی با عاشورا ، جشن تولد امسال چند روز زودتر برگزار شد. اینم جشن تولد سه سالگی به روایت تصویر پ *** پ ن : دقیقا شب قبل از جشن، امیرعلی تب شدیدی داشت تا جایی که بخاطر پایین نیومدن تب علیرغم انجام کلیه اقدامات کارمون به اورژانس کشید و تا ظهر روز جشن گل پسر حال خوبی نداشت. بعد از اومدن مهمونا و دیدن کیک و تزئینات و شور و هیجان بقیه، امیرعلی هم یه کمی بهتر شد...     ...
14 آذر 1392

خمیربازی

یکشنبه 10 آذر 92 مدتی بود که دستور خمیر غذایی خیلی خوبی به دستم رسیده بود و با همکاری امیرعلی در مراحل آماده سازی و ورز دادن خمیر،  نان های کلوچه ای خیلی خوشمزه ای می پزوندیم و تکه ای از این خمیر ساعت ها امیرعلی را مشغول می کرد. تا اینکه به ذهنم رسید با رنگ های خوراکی، خمیر را برای گل پسر رنگ کنم و لذا ...       بیشتر ازاینکه خمیربازی کنه عاشق آرد پاشیه   ایشون یک عدد درخت هستن ! ...
14 آذر 1392

رستوران سالیوان

شنبه 9 آذر 92 بعد از دیدن کارتون کارخانه هیولا امیرعلی تصمیم می گیره که به رستوران سالیوان بریم... پ ن : رستوران خوزستان روبروی سینما بهمن  یه ست قاشق، چنگال و چاقو در ابعاد بزرگ روی میزی گذاشته و امیرعلی میگه که اینا مال سالیوانن و این رستوران را هم رستوران سالیوان نامگذاری نموده وقتی هنر عکاسی امیرعلی گل می کند   برای اولین بار تونست اینا را به تنهایی بلند کنه     و بالاخره شازده پسر افتخار دادن برای صرف شام     ...
13 آذر 1392

خاطرات به روایت تصویر

  بالا رفتن از درخت   ایل گلی تبریز - 12تیر92   جاده تبریز- تهران شکار لحظه ها توسط عمو احسان باغ وحش ارم تهران - 14تیر92     پارک ملت شهرکرد - همراهی آقاجون در پیاده روی باغ هوره - کمک در برداشت بادام   ...
13 آذر 1392

سلامی دوباره

سلام مامان آزی دوباره  اومده و این بار تصمیم  گرفته وبلاگ گل پسرو زود زود آپ کنه، به امید خدا ... امیرعلی 3 ساله شده، 12 کیلووزنشه و چندمتری هم زبون داره ! بازی Angri birds را تقریبا حرفه ای شده با نرم افزار Paint  و مجموعه بازیای ویندوز 7 براحتی کار می کنه شبکه های تلویزیونی مورد علاقشو کاملا می شناسه مثلا طبق لیست تلویزیون ما شبکه 8 جومونگ شبکه 11 پویا و... در حال حاضر کنترل تلویزیون منحصراً در اختیار ایشونه کارتون هاشو از فلش خودش! مدیریت و پخش میکنه و این فلش همیشه همراهشه دستور دانلود کارتون های مورد علاقه شا صادر می کنه !انقده هم خوشگل میگه "دانلود" کلا بیشتر از این که تو فاز ادبی و هنری ...
9 آذر 1392

شکر نعمت

سوم آذر یکشنبه امیرعلی سرما خورده در حال تماشای تلویزیونه که دستش میخوره تو چشم راستش و دیگه چشمشا باز نمیکنه اون یکی چشمش هم باز نمی کنه و میگه وقتی میخوام این چشمما باز کنم اونم باز میشه و درد میگیره خلاصه مراجعه به پزشک اطفال و به توصیه ایشون چشم پزشکی و کلی استرس و نگرانی و چشم متورم و قرمزی که بازش نمی کنه و این باز نکردن چشم که تا روز چهارشنبه ادامه داشت و تا به تا بودن چشماش بخاطر ورم چشم راست تا امروز ... دردسرتون ندم ،  دیگه خودتون حساب کنین چجوری بوده حال و احوال ما خدایا شکرت که پسرم سالم و سلامته، نعمت از این بالاتر ؟ ...
9 آذر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اميرعلي می باشد